خونه ی خاله ...
نویسنده این مطلب : خاله راضیه
جمعه 12 اردیبهشت 93
عزیزم , اگه بدونی چقدر دوستت دارم و عاشقتم ... اصلاً نمی دونم اسم این احساسمو می شه عشق و یا دوست داشتن گذاشت
به نظرم اصلاً هم ردیف این کلماتم نیست, بالاتر از اینه و وصف ناپذیر
امروز ( بهتره بگم امشب , چون مهمونیه شام بود ) من و عمو دایی (محمدعلی) , به عشق تو و بخاطر اولین قدمت به خونه مون , یه مهمونیه کوچیک دادیم ... همه ی خونواده ( عمه ها و خاله ها و مادربزرگا و پدربزرگا و عمو و زن عمو و ما و شما ) دور هم جمع بودیم و بازم به لطف خدا و به واسطه ی تو , بهمون خوش گذشت , بخصوص به من که از اومدنت به خونه مون , بی حد و مرز خوشحال بودم .
اینم عکسای اون شب
البته یادم رفت بگم , امروز از ضبح پیک نیک بودین و انگار حسابی ام خسته شده بودی 
از همون لحظه ورود عمو دایی ؛ یه عالمه عکس ازت گرفت که یه چند تایشو اینجا می ذارم.





اینجام بغل خودمی ولــــــــــــــــــــــــــــی حیف که خوابی

اینجام عمه خانمی داره به پشتت می زنه که آروق بزنی .... زبونتو بخــــــــورم![]()





خونه ی خاله ... 

